تبليغاتX
سوسک پردار
همانطور که از عنوان مطلب بر میآید ما همچنان خانه نشین هستیم و خیال ترک منزل به هیچ عنوان نداریم و دلمان اصلا هوای شغل و شاغلی نمینماید بدان جهت که در تجربه قبلی دهانمان به مسواک رفت تا اطلاع ثانوی قصد هیچ گونه حرکت انتحاری نداریم.

و هر وقت یاد قیافه خجسته مان در ایام کار میافتیم بزاق در کاممان جامد میشود.

سر کاربعد از کار  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با اینکه هر از چند گاهی اندوه بر ما غالب میشود و در این هنگام عنوان مطلبمان را میگذاریم "ان در احوالات خانه نشینی" (با عرض پوزش) و تصمیم میگیریم فغان و ناله سردهیم و در گوگل سرچ میزنیم "بازار کار" و قصد میکنیم سی-وی ارسال کنیم برای کلیه مشاغل موجود از طبیب و وکیل و مدیر گرفته تا نگهدار کودک و سالمند و کارگر ساده....در همین حین در حال غریبی فرو میرویم و ندایی از درونمان میگوید ای سوسک...تو را چه میشود؟ کمی در احوالات خود تفکر کن ...

 

 

 

متفکرانه

و ما تفکر از خودمان در میکنیم....

و میاندیشیم که هر چند گاهی احوالاتمان خاکستری میشود

ولی به از تیره روزی کارمندی...آن هم از آن نوعش...

و چاره ای میاندیشیم....

facebook,email,blog....travian

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به صورت حرفه ای ورزش را دنبال مینماییم....

اصلا هم غذایمان دوبرابر نشده...

 

یه گیتاره...یه گیتاره...یه گیتاره...

تلفن فقط برای موارد ضروری استفاده میشه...مسلما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خودمان را خوشگل میکنیم که شوهرمان که از سرکار برگشت ما را دید دلش غنج(قنژ؟) برود بلکه یادش برود که ما از صبح خانه بودیم و شام نپزیده ایم

گاهی هم گذشت زمان را فراموش میکنیم و یادمان میرد خودمان را خوشگل کنیم و همسرمان در این وضع ما را دستگیر میکند

در این مواقع سعی میکنیم از جذابیت ذاتیمان استفاده کنیم و دلبرتر شویم

و کنارهمه این ها یک عملیات سری هم در دست انجام داریم که نمیگوییم که اگر نشد ضایع نشویم...باشد که نتیجه این عملیات مسیر زندگی ما را تغییر دهد....

خلاصه به هر فنی که شده سرخود را گرم میکنیم....

و گاها آه از نهاد ما بر میاید که چرا زودتر خانه نشین نشدیم و برای بدبختی همقطاران سابقمان دلمان کباب میخواهد با سنگک و سبزی و دوغ و ترشی....

الان هم حرف غذا شد...شکم ما هم که بی جنبه...دارد بال بال میزند...ناهار هم نداریم...چه کسی پاسخ گو ست؟؟

 

**پ.ن : برای من که از بیکاری میترسیدم خانه نشینی انقدرها هم سخت نیست. تازه دارم زندگی میکنم انگار....استعفا دادن یکی از سخت ترین کارهایی بود که کردم و الان مطمءنم که درست ترین تصمیم بوده...تا یه سنی و یه جایی زندگی ادم رو میبره...نفهمیدم کی چه جوری رفتم دبیرستان...دانشگاه رو صرف مدرک گرفتن و رهایی از فشار خانواده تو رشته ای که اصلا نمیدونستم چی هست گذروندم...کارم هم برای فرار از بیکاری بود....ولی از استعفا به بعد همش تصمیم خودم بوده...بالاخره دارم میرم به سمتی که دوست دارم.

***این پست تقدیم میشه به خودم.برای اینکه با خوندنش چیزهای مهمی یادم بیاد.

 

 

+ فرموده شده توسط سوسک در دوشنبه 8 آذر1389 و ساعت 12 PM |
 

بوی بهبود ز اوضاع جهان می اید....

 

+ فرموده شده توسط سوسک در شنبه 3 مهر1389 و ساعت 8 PM |
سلام.خوبین؟؟
من خوبم.
فقط اومدم بگم که من میخوام بچه بلاگمو بذارم اینجاو برم.
با کلی خاطره...
بلاگم واسم خیلی عزیزه...خیلی....و تو زندگیم خیلی تاثیر گذاشته. از سال 83 که تولد بلاگم بوده تا الان شاید 7-8 تا بلاگ فردی و گروهی دیگه هم بوده که من مینوشتم واسشون ولی این یکی...
شاید اگه یه روزی به سرم نزده بود تو پرشین یه بلاگ ثبت کنم (که بعدها اسباب کشونی! کردم اینجا) شاید واقعا الان اینجا نبودم....و مسلما خیلی چیزها در گذشته خیلی فرقها میکرد.
الان حس میکنم این بلاگ کارش تمومه. نقششو تو زندگی من بازی کرد و...منم جای تشکر میخوام بندازمش دور!!
میخوام اسباب کشونی کنم نه فقط از این بلاگ بلکم از خیلی چیزای دیگه.به این میگن تحول!! البته بلاگمو حذف نمیکنم...دلم نمیاد! شاید یه روزی دلم هواشو کرد و برگشتم...
منتظر من تو بلاگ جدیدم نباشید! چون این سوسکی که اینجا مینوشت دیگه مرده!
به هر حال...
خوش باشید
بای بای :دی

*عکس هم داشت این پست که طبق معمول...

+ فرموده شده توسط سوسک در شنبه 5 بهمن1387 و ساعت 1 PM |