و هر وقت یاد قیافه خجسته مان در ایام کار میافتیم بزاق در کاممان جامد میشود.

با اینکه هر از چند گاهی اندوه بر ما غالب میشود و در این هنگام عنوان مطلبمان را میگذاریم "ان در احوالات خانه نشینی" (با عرض پوزش) و تصمیم میگیریم فغان و ناله سردهیم و در گوگل سرچ میزنیم "بازار کار" و قصد میکنیم سی-وی ارسال کنیم برای کلیه مشاغل موجود از طبیب و وکیل و مدیر گرفته تا نگهدار کودک و سالمند و کارگر ساده....در همین حین در حال غریبی فرو میرویم و ندایی از درونمان میگوید ای سوسک...تو را چه میشود؟ کمی در احوالات خود تفکر کن ...

و ما تفکر از خودمان در میکنیم....
و میاندیشیم که هر چند گاهی احوالاتمان خاکستری میشود

ولی به از تیره روزی کارمندی...آن هم از آن نوعش...
و چاره ای میاندیشیم....








و کنارهمه این ها یک عملیات سری هم در دست انجام داریم که نمیگوییم که اگر نشد ضایع نشویم...باشد که نتیجه این عملیات مسیر زندگی ما را تغییر دهد....
خلاصه به هر فنی که شده سرخود را گرم میکنیم....
و گاها آه از نهاد ما بر میاید که چرا زودتر خانه نشین نشدیم و برای بدبختی همقطاران سابقمان دلمان کباب میخواهد با سنگک و سبزی و دوغ و ترشی....
الان هم حرف غذا شد...شکم ما هم که بی جنبه...دارد بال بال میزند...ناهار هم نداریم...چه کسی پاسخ گو ست؟؟
**پ.ن : برای من که از بیکاری میترسیدم خانه نشینی انقدرها هم سخت نیست. تازه دارم زندگی میکنم انگار....استعفا دادن یکی از سخت ترین کارهایی بود که کردم و الان مطمءنم که درست ترین تصمیم بوده...تا یه سنی و یه جایی زندگی ادم رو میبره...نفهمیدم کی چه جوری رفتم دبیرستان...دانشگاه رو صرف مدرک گرفتن و رهایی از فشار خانواده تو رشته ای که اصلا نمیدونستم چی هست گذروندم...کارم هم برای فرار از بیکاری بود....ولی از استعفا به بعد همش تصمیم خودم بوده...بالاخره دارم میرم به سمتی که دوست دارم.
***این پست تقدیم میشه به خودم.برای اینکه با خوندنش چیزهای مهمی یادم بیاد.


